به گزارش آوای تبریز، در دل آذربایجانشرقی، جایی که کوههای سر به فلک کشیده در آغوش زمستانی سرد فرو رفتهاند، داستانی ناب از عشق و ایثار در روستای زمهریز در حال رخ دادن است. در این روستای کوچک و دورافتاده، علیاکبر، تنها دانشآموز کلاس، و خانم مریم محظوظی، آموزگاری که فراتر از وظیفه، عشق را بر تخته سیاه زندگی حک کرده است، هر روز مشق امید مینویسند.خانم محظوظی، بعد از ۳۳ سال تدریس، میتوانست در آرامش و آسایش بازنشسته شود، اما او مسیر دیگری را برگزید؛ مسیری که تنها دلهای بزرگ و عاشق میتوانند در آن قدم بگذارند. او بهجای تدریس در منطقهای نزدیک، دل به روستای زمهریز سپرد، جایی که مدرسهاش تنها یک دانشآموز دارد. اما برای او، همین یک دانشآموز، یعنی دنیایی از معنا، یعنی رسالت واقعی یک معلم.این کلاس کوچک، تنها یک نیمکت دارد، اما در آن قلبهایی بزرگ میتپند. علیاکبر هرگز احساس تنهایی نمیکند؛ چرا که معلمش، نه فقط آموزگار که مادری مهربان، دوستی صمیمی و همصحبتی دلگرمکننده برای اوست. آنها صبحانه را کنار هم میخورند، در کنار هم میخندند، درس را با عشق مرور میکنند و در دل زمستان سخت زمهریز، بهاری از امید را میرویانند.اما یک روز، حادثهای تلخ این پیوند را عمیقتر کرد. اواخر اسفند، علیاکبر در مسیر بازگشت از مدرسه زمین خورد و دستش از کتف تا نوک انگشت شکست. اما او تنها نبود. خانم محظوظی، نهتنها در روزهای عادی، بلکه حتی در تعطیلات نوروزی نیز کنار او ماند. هر روز به عیادتش میرفت، حالش را جویا میشد، پیگیر درمانش بود و با مهربانی، سایه تنهایی را از او دور میکرد.
او میداند که زندگی فقط آسایش شخصی و رفاه نیست. او معنای زندگی را در عشق، در مهرورزی و در روشن کردن آینده کودکان میبیند. علیاکبر در کنار این فرشتهی مهربان، نهتنها درس میخواند، بلکه بزرگترین درس زندگی را میآموزد: درس عشق، ایثار و انسانیت.این داستان، تنها یکی از قصههای معلمان فداکاری است که در گوشهوکنار این سرزمین، بدون هیچ چشمداشتی، رسالت مقدس خود را به انجام میرسانند. در استان آذربایجان شرقی، ۵۲ مدرسه با تنها یک دانشآموز وجود دارد، و هرکدام از این معلمان، چراغی هستند که در دل تاریکیها روشن میمانند.
زمهریز، با تمام سرمای استخوانسوزش، گرمترین آتش عشق را در دل خود جای داده است؛ عشقی که میان یک معلم و دانشآموزش جریان دارد، عشقی که شاید در هیچ کجای جهان، اینچنین بیریا و ناب نباشد.
ثبت دیدگاه